داستان زیبا * ری پادشاه خون اشامان * | story Rey the vampires king

داستان زیبا   * ری پادشاه خون اشامان *

story Rey the vampires king

ژانر : اکشن و فانتزی

نویسنده : محمد ( ممد )

https://t.me/Mokingstar

جهت ورود به کانال تلگرام اینجا را کلیک کنید

جهت دانلود داستان اینجا را کلیک کنید ( PDF )

شروع داستان : پارت یک | chapter 1

از زمانی که چشمام رو به این جهان گشودم چیزی‌جز‌تاریکی و نا امیدی و ترس‌ندیدم …ترسی‌که هر شب با من همراهه و باعث از بین رفتن احساساتم میشه……

ازمایش هایی که دردناک ترین شکل رو به خودشون گرفتن …

دراهایی که تحمل‌کردنشون کار‌هر کسی نیست ….

جایی‌که من درش‌زندگی‌میکنم یک ازمایشگاه مخوف‌و ترسناک و مایل ها دور از شهره….

این ازمایشگاه یکی‌از ترسناکترین مکان هایی هست که من به چشم خود دیده ام جایی که درش موجودات بسیار وحشتناک و جهش یافته درش زندگی‌میکنن …

سالها قبل بعد از اولین ازمایش روی یک انسان ….و تزریق یک ویروس ناشناخته باعث تبدیل شدن اون به یک حیوان با خوی انسانی شد….حیواناتی که همانند انسان میبینند و حس لامسه و بینایی دارند و دارای هوش هستند …..

همه اونا در جایی مخصوص نگهداری میشوند جایی که در ان از فولاد اب دیده با ضخامت نیم متر ساخته شده و قفل هوشمند ۸ رمزه با دو برنامه برای پشتیبانی از راه دور ….دوربین های امنیتی و نگهبانان اموزش دیده و زبده ..

ولی با این حال این حس ترس باعث خورده شدن من از درون خودم میشه….

این موجودات به خاطر این که ناشناخته ان باعث ایجاد رعب و وحشت بیشتر در من میشن ….

همیشه نداشتن اطلاعاتی کافی از یک موجود باعث ایجاد ترس و رعب و وحشت بیشتر در انسان میشه…..

اطلاعات مرموز از دانشمندی که مارو به بازی‌گرفته هنوز فاش نشده …راز مخوف این ازمایشگاه چیست ….چرا ما به اینجا اورده شدیم….

هدف از نفس کشیدن ما ما چیست ؟! ….

تق تق تق ….(صدای در زدن)

_وقته ازمایش نهاییه …خودتو اماده کن ..پنج دقیقه دیگه تو بخش B باش…

+اا بله

لباس مخصوص ازمایشم رو پوشیدم و به سمت بخش Bحرکت کردم …….

_برای ازمایش اماده ای؟

+بله…..

_رو تخت بخوابونینش و دست وپاهاش رو ببندین…

+لعنتی این قرارمون نبود…لعنت بهت …

_تیغه جراحی رو بیارین…

+لعنتی لعنتی ….نهههههههه

ناگهان صدای فریاد یکی‌از نگهبانان امد ….و تمام برق ازمایشگاه رفت

_اینجا چه خبره..

بخش نگهداری ازمایش های شکست خورده منفجر شده…..

اون موجودات….اون موجودات دارن ازمایشگاه رو نابود میکنن ..

_لعنتی باید از اینجا فرار کنیم …

ناگهان صدای انفجار از بخش های مختلف ازمایشگاه به گوش میرسید…

_نه ..نه این یه کابوسه اگه اون موجودات ……

فرار کنیننن

+صب کنین دست منو باز کنین …لعنت بهتون …

+حالا چطوری باید خودمو باز کنم…

لعنتی …لعنتی…

صدای ان مرد از پشت در میامد…

_نننه ننه با من کاری‌نداشته باش ..من پول زیادی دارم من…پولدارت میکنم….نههه جلو نیا جلو نیا نههههههههههه..

وحشتناک بود از شدت ترس دستانم میلرزید ….ولی ترس خود را کنار زدم و از فرصت استفاده کردم …دستانم را به گوشه نوک تیز تخت بردم و طناب‌را ارام ارام بریدم ….و دستانم را ازاد کردم

در را ارام باز کردم و از اتاق خارج شدم …..

چیزی که میدیدم وحشتناک بود…ان مرد….ان مرد ..از وسط به دو نیم شده بود و جگرش را از جای در اورده بودند…نمیتوسنتم بیش از این بهش نگاه کنم …سریع از انجا خارج شدم ….صدای اژیر خطر همچنان در حال پخش بود …..

صدای هم ازمایشگاهی های خود را می شندیم …که با فریاد طلب کمک میخواستند … ولی … من نمیتوانستم به انها کمک کنم …..

_لعنتی سرم داره گیج میره…من کجام..

چشمام داشت سیاهی میرفت نمیتونستم جلوم رو به درستی ببینم….چشمام رو مالیدم و دوباره نگاه کردم…

باید از این ازمایشگاه مخوف خارج میشدم…ولی باید اول راه خروج رو پیدا میکردم….صداهای فریاد از تمام گوشه ازمایشگاه می امد…..

صدای شکستن استخوان ها و صدای قطع شدن سر انسان ها…

ترس وجود مرا فرا گرفته بود ….ولی اگر کاری نمیکردم همینجا تو این ازمایشگاه زندگیم به اتمام میرسید…..

دلم رو به دریا زدم….و از جایی که مخفی شده بودم بیرون امدم…و به طرف در خروجی رفتم…

صدای پای ان موجودات از ته بخش bمی امد… سریع خود را در یکی از اتاق ها مخفی کردم و منتظر رد شدن انها شدم…

صدای پای انها بیشتر و بیشتر میشد….و همزمان با ان ضربان قلب من هم بیشتر شد…

نگاهی به اطراف خود انداختم …..

یک چاقو درست کنارم افتاده بود …از زمین برش داشتم و از اتاق خارج شدم…..

ان موجودات متوجه من شدند و به طرف من حمله ور شدند چاقو رو به سر یکی از انها فرو کردم و سرش را به شیشه کوبیدم او دوباره بلند شد و به طرف من حمله ور شد….چند مشت بسیار محکم به سر و فکش وارد کردم و سرش را در دستانم گرفتم و به زانویم کوبیدم لبه پنجره نوک تیز بود او را به طرف پنجره کشاندم و اورا انجا کوبیدم ….

گوشه نوک تیز پنجره قفسه سینه اورا شکافت و او پس از کمی‌تقلی جان باخت ….

تعدا بسیار انبوهی از انها به سمت من در حال دویدن بودند..به سمت خروجی فرار کردم و به در‌خروجی رسیدم ….

لعنت به این شانس….در قفله …لعنتی لعنتی…

مسیر‌را دور زدم و دنبال راه دیگری برای خروج گشتم….دردسر اینجا بود که اون موجودات دنبالم بودند و باعث از دست دادن تمرکزم میشدند…

..

هرچه در توان داشتم ایتفاده کردم و سریع تر دویدم و کمی از انان فاصله گرفتم …. جنازه نگهبان روی زمین افتاده بود و در دستش یک شاتگان و در کمرش‌یک کلت کالیبر‌۴۵ بودسریع تفنگها را از زمین برداشتم و فشنگ های ان را پر‌کردم و به سمت اون موجودات نشونه رفتم..

*وقت مرگتونه اشغالای عوضی*

و دستم رو روی ماشه تفنگ گزاشتم و شلیک کردم…

انها یکی یکی مانند مگس های مزاحم پر‌پر میشدند….

_ها ها انتظار اینو نداشتین:)

بعد از کشتن انها نفس راحتی کشیدم و روی زمین نشستم …و نفسی چاق کردم…بعد از چند دقیقه صدای پاهای بیشماری امد…در انتهای ازمایشگاه شکسته شد و موجودات بسیار بسیار زیادی به طرف من سرازیر شدند….

اا لعنتی لعنتی…..این منصفانه نیست ….

بلند شدم و به سمت پنجره بزرگ توی ازمایشگاه دویدم …

تنها راه خروجم اینه ….هر جور شده از این خراب شده بیرون میرم ….به سمت پنجره نزدیک و نزدیک تر شدم ….و پنجره را شکستم و از ازمایشگاه به بیرون پرتاب شدم ….

ااا لعمتی نه نه نه

تققق * صدای برخورد با زمین *

سرمای برف تمام وجودمو گرفت….دستام در حال یخ زدن بودن…

تمام سعیمو میکردم و خودمو جلو میکشیدم ولی تنها چیزی میدیدم سفیدی برف بود…و سرمای کشنده ک قرار بود تا چن دقیق دیگه منو بکشه….

ناامید شده بودم…چشمامو بستم و منتظر مرگم شدم…

حداقل بهتر از اون آزمایشگاه لعنتی بود…

چشمامو باز کردم!!

هی..حداقل امیدوار باش ک مردی!!

اطرافمو نگاه کردم…

روی تختی نرم درون اتاقی پر از لوازم عجیب و غریب ، مجسمه و یک شومینه با شعله های درخشان بودم…

ناگهان مردی وارد اتاق شد….

+فک میکردم مردی!!

مرد میانسال با موهای لخت مشکی و دماغ بد فرم به من خیره شد…

-امیدوارم بودم….

+ولی مثل اینکه پوستت کلفت تر از این حرفاست!!!

مرد کاسه ی سوپی جلوی من گذاشت…

+بهتره تا آخر بخوریش وگر نه داخلت یخ زده میمونه…..

-من کجام؟؟

+بنظرت یکم برا این سوالا زود نیست؟!

کاسه سوپو تا آخر سر کشیدم و گرمای سوپ باعث سرحال شدنم شد…

-خب… حالا ک راضی شدی توضیح بده چرا منو نجات دادی و من کجام؟

مرد خندید و روی صندلی نشست…

صدای دختری از پشت در اومد:

+هنوز لخته یا بهش لباس دادی؟؟

نگاهی ب خودم کردم و فهمیدم لباسی تنم نیست….

-هی!!میتونستی زودتر بگی….

مرد خندید و گفت:ببخشید ولی لباسامون برات خیلی بزرگن!!مطمئنا توش راحت نبودی…

-از لخت بودن ک بهتره….ممکنه دوباره یخ بزنم.. از همه مهمتر ی دختر پشت دره ک ممکنه هر لحظه بیاد تو!!

مرد از کمد عجیب غریبی ک تا چن لحظه پیش فکر میکردم جزوی از دیواره ردای بلندی دراورد….

+امتحانش‌ کن !!

ردای خیلی بلندی بود…باید قسمت های اضافه رو به کمرم میبستم ولی پوشیدنش بهم حس خوبی میداد…

ناگهان دختر با عجله وارد اتاق شد…

+پس مرده ی متحرک یخ زده ای که شانک پیدا کرده بود تویی…

-مرده متحرک یخ زده؟؟ شانک؟؟

مرده نگاهی به دختر انداخت:تو لو دادن اطلاعات خیلی ماهری الن !!مطمئن باش دفعه بعد ما رو ب کشتن میدی….

دختر چشم‌ غره ای به مرد رف…

سپس مرد نگاهی ب من کرد و گفت: اسم من  شانکه و اینم الن….اگ تا الان از رو دندون جلوییمون متوجه نشده باشی ما خوناشام هستیم…

-خوناشام؟؟

دختر به دیوار تکیه ای داد:

+عجیبه ؛ تا حالا چیزی درباره خوناشاما نشنیدی ، خوناشام؟؟؟

ناخوداگاه دستم رو دندون جلوییم رفت ولی چیزی از تیزی حس نکردم…

-داری شوخی میکنی….من که دندون تیزی ندارم!!

مرد کارتی از جیبش در اورد و اونو بهم نشون داد…

+اینو وقتی پیدات کردم همراهت بود…

نگاهی به کارت کردم و عرق سردی رو پیشونیم‌ نشست:امکان نداره!!!

نام : کانستین ری

گونه : نیمه خوناشام

شانک لبخندی بهم زد و گفت:به قلمرد خوناشاما خوش آمدی !!!

زخمام ….همه زخمام خوب شده بودن…خیلی عجیب بود ….زخم خیلی بزرگی‌توی دست من باز شده بود …چجوری….

_هی پسر زیاد فکر‌نکن درمان زخمت رو مدیون النی….

+باید ازش تشکر کنم …

_خب برا این کارا وقت هست باید بریم اول پیش رعیس..

+اون کیه ….

_بدون اجازه اون تو رو اوردیم اینجا و اگه بیشتر معطل کنیم برامون گرون تموم میشه…

در ظمن حواست باشه چیزی در مورد انسان بودنت به رعیس نگی ..و اگه چیزی ازت پرسید بهشون میگی از دست شکارچیا فرار میکردم ……

گرفتی ؟

+هوم

_گرفتیی؟؟؟

+بلههه

لباس هام پوشیدم همراه اون مرد رفتم …..وقتی از اتاق خارج شدم شگفت زده شدم….چیزی که با چشمام میدیدم ..نمیتونستم باور کنم …

همه جا پر از چراخ ها رنگ ها و وسایل تزعینی زیبا اراسته شده بود….

+اا ببخشید …

_بله ….

+اینجا همیشه اینجوریه ؟

_فصل شکاره و غذا برای شکار فراوانه …سالانه برای گرامیداشت این نعمت بزرگ جشن میگیریم……

اول میریم تا به النا ملحق بشیم و بعدش بریم پیش رعیس…

+اا باشه مشگلی نیست …

در حال قدم زدن در عمارت بودیم….

همه به شکل عجیبی‌به من نگاه میکردن …

یکی از انها به سمت من نزدیک شد ….و بوی تنم را استشمام کرد..

_بی حرکت بمون حرکت عجیبی‌نکن ..

+لعنتی دارم سکته میکنم ….کی تموم میشه ..

اا بلخره ولم کرد …

_بوی تو به عنوان یه نیمه خوناشام براشون عجیبه ….سعی کن حرکت عجیبی‌از خودت نشون ندی…

ااا بلخره ….الن بیا زود بریم داخل…

+اا سلام راستش میخواستم ازت___

_حالا وقت این حرفا نیس‌بعد از این با هم حرف میزنیم ..

اا صب‌کن ببینم …بو گند میدی …چن وقته حموم نرفتی :/..

_لعنت بهت الان وقت این حرفاس ؟:(

اره خیلیم وقتشه خفمون کردی پسررر

+تمومش‌کنین الان وقت جر و بحث نیست

اخه خفمون کرد با این بوش

_کدوم بو من بوی‌بدی نمیدم که

اره جون خودت ..

+خفه شیننننن

های های

_چشم

در اتاق را باز کردیم به داخل اتاق شدیم …

یک مرد‌که پشتش به ما بود و در حال کشیدن سیگار بود سرش را به طرف ما برگرداند… مردی با موهای سفید و چشمانی به رنگ خون که با ردایی سیاه و بلند بر‌روی صندلی نشسته بود …. چهره ای بسیار ترسناک بود به طوری‌که از نگاه کردن به ان اجتناب میکردم ….و میترسیدم

_پس پسری که میگفتی این بود

+بله رعیس

_گوش کن پسر‌جون …اگه میخوای اینجا جایی برای موندن داشته باشی اول باید خودت ثابت کنی….

یک هفته دیگه در همین جا و در همین زمان …تو با یکی از برترین خون اشام های اینجا میجنگی …و اگر موفق شدی زندی بمونی ….

ما با اغوش باز تورو قبول میکنیم …

الن:ولی رعیس این خیلی___

_هیس حرفی نباشه ….این کار باید انجام بشه…و خودت بهتر میدونی سرپیچی‌از فرمان من چه عاقبتی داره …

میری و یه هفته دیگه با این پسر …

الن:بله رعیس ..

_میتونید برید ….

به نشانه احترام تعظیم کردیم و از اتاق خارج شدیم….

_هی الن تو مطمعنی میخوای با این پسر بجنگی…

+اگه اینکار‌نکنم هر سه تامون رو به جرم اینکه یه غریبه رو اوردیم ت عمارت و بهش کمک کردیم میکشه…

اهه چی دارید پچ پچ میکنید..؟

_چیز‌خاصی‌نیس

من قراره با کی بجنگم … من حتی هیچ قدرت خاصی ندارم …چطور‌میتونم با قوی ترین خون اشام عمارت بجنگم …

_فردا صب تو بیشه زار ها منتظرتم ….

اخه برای چی…

_حرف نباشه فقط فردا اونجا باش…

باشه …

حالا قراره کجا استراحت کنیم….

_تو اتاق الن …

+چی داری میگی‌پیر مرد …من …من…

_مجبوریم …تا وقتی که خودش رو به رعیس ثابت نکرده باید اتاق تو بمونه

+لعنت بهت شانک

هیچ انتخابی‌نداشتم باید امشب با الن سر‌میکردم …سر‌کردن باهاش یکی‌از سخت ترین کارهایی بود که میتونستم انجام بدم ….مثل خنثی‌کردن یه بمب در حال ترکیدن میمونه ….

……

در حال رفتن به سوی اتاق بودیم ابتدا شانک را تا دم در اتاقش همراهی کردیم و ب

الن شروع کرد به تکون دادن دستش …

_جلو شانک دستتو تکون بده بزا بریم تو اتاق پدرتو در میارم…

+ای خداا چیکارت کردم مگه من …

_هه هه داره نگامون میکنه خفه شو دس تکون بده ….

+از کارات سر در نمیارم خداییش ..

بعد از این که شانک رو تا دم در اتاقش‌همراهی کردیم به اتاق الن رفتیم…

وقتی وارد اتاق شدیم الن یه خمیازه کشید و روی تخت دراز کشید…

بوی بدی می امد …کمی بو کشیدم دستم را بالا اوردم و زیر بغلم رو بو کردم…

_ایی لعنتی چه بوی گندی میدم …باید برم حموم …

+میتونی از حموم من استفاده کنی …

_ا خیلی ممنون..

لباس هام در اوردم و زیر دوش اب رفتم….بعد از چند دقیقه دوش‌گرفتن الن در حمام را زد :لباس رو برات جلوی در‌میزارم میتونی ازش استفاده کنی …..

با خودم گفتم چرا انقد ناگهانی با من مهربان شده درست قبل اینکه وارد اتاق بشیم داشت منو دست مینداخت و مسخره میکرد و میخندید :/..

حتما یه کاسه ای زیر نیم کاسست..

از زیر دوش بیرون امدم و در را باز کردم…یک پیرهن سفید با یه …..صب‌کن ببینم این چیه ….

شورت زنانه …

واییی لعنت من الان به چی‌دس زدم …ایییی

کن چیکار‌داری‌میکنی …

شت بیبی‌الان اگه بیاد این شورت تو دست من ببینه برای همیشه منو یه هنتای صدا میزنه ….

چیکار کنم چیکار‌کنم

_کننن

اااااااا ….

+ببین من …من …

_ههههههه هیچی نگو واییی بزار فق بخندم ایی دلممممم ….

+نگو که این کار تو بود

_دست انداختن تو واقعا حال میده صورتت واقعا دیدنی بود وقتی شورت تو دستت بود JJ

+لعنت بهت LLL

-پتک؟؟

+زیادی برات سنگینه….

-چاقو؟؟

+زیادی کندی….

-شرط میبندم از تو سریع ترم الن…

الن خنده ی بلندی کرد و وسط میدون تمرین رفت…

+وقته تمرینه پسر شجاع…میخام ببینم زور یه دخترو داری یا نه؟

برای غافلگیری یک شمشیر کوچیک و سپر چوبی‌ برداشتم و با عجله به طرف الن رفتم…

+میبینم تغییر عقیده دادی…

-با شمشیر و سپر راحت ترم!!!

+من که اینطور فکر نمیکنم…یه دشمن غیرمسلح هم میتونه خطرناک باشه…

-عه اینطوری فکر میکنی؟

الن شمشیرشو انداخت و دست خالی به سمتم اومد…

+وقتشه بهت ثابت کنم پسر شجاع…

شمشیرو تو دستم چرخوندم و به طرفش حمله کردم..

جوری تظاهر کردم که میخام به سرش حمله کنم ولی پاهاشو نشونه گرفتم…

+خیلی قابل پیشبینی هستی….

الن از ضربه شمشیر جاخالی داد و با پاش ضربه محکمی به کمرم زد…

درد شدیدی تو کمرم پیچید و افتادم زمین…

الن گردنمو محکم گرفت…

+یه پیچش کوچیک و بوم….

تو الان مردی…

-لعنتی تو خیلی سریعی این نامردیه!!!

+میدونم!!همه بهم میگن…

-در ضمن‌ سپر سرعتمو کم کرد….

الن پوزخندی زد و به سمت اسلحه خونه برگشت…

+شاید بهتر باشه یکم رو ضربات قدرتیت کار کنی…

سپر چوبی رو برداشتم و به طرفش حمله ور شدم…

ضربه محکمی به پشتش زدم…الن از شدت ضربه به زمین افتاد…

-منظورت از ضربه قدرتی این بود..

+فک کنم اشتباه فهمیدی منظورمو….

الان با پاهاش چرخشی زد و صورتمو هدف گرفت…

شدت ضربه زیاد بود…تقریبا بیهوش شده بودم!!!

ولی حس خیلی بدی داشتم انگار ی چیزی توی بدنم فعال شده بود…

+کن!!!حالت خوبه؟؟

درد شدیدی کل بدنمو میخورد…چشام سیاهی میدید…

کنترل بدنمو از دست داده بودم!!

ناخوداگاه جهش بلندی زدم و به سمت الن هجوم اوردم‌..

اونو به زمین زدم و به چشماش خیره شدم…

چشمای الن حالت بدی داشت…ترسیده بود!!

نمیخواستم ادامه بدم ولی نمیتونستم متوقفش کنم….

تمام سعیمو کردم….

تحمل درد هام با ناله های هیولا مانندی بود که از گلوم خارج میشد

خودمو از الن دور کردم…

به سمت شمشیر رفتم و خودمو جلوش انداختم…

به زور شمشیرو تو دستم گرفتم و اونو تو پاهام فرو کردم!!!

درد شدیدی داشت..ناله های دیوانه کننده هم نمیتونست مسکنی برای دردش باشه…

شمشیرو با درد فراوان بیرون اوردم و سپس بیهوش شدم…

وقتی بهوش اومدم شانک و الن بالای سرم بودم…

قیافه شانک ناراحت بود…و ترسیده!!

ولی وقتی به چشمای الن خیره شدم تقریبا همه چیز‌ یادم‌ رفته بود…

چشم‌ های خیس الن میتونست بخاطر ترس اون از مرگ باشه

ولی اون‌ دختر شجاعی بود..امکان نداشت از ترس گریه کنه..

شاید اون نگران من بود … !!!

من ….من کجام….

درسته من من در حال تمرین بودم …که ناگهان با یه ضربه الن درد شدیدی احساس کردم ….و اخ..لعنتی….نمیتونم بقیشو به یاد بیارم..سیاهی….تنها چیزی که از حادثا دیشب به یاد دارم سیاهیه ….

و درد بسیار شدید که بارها و بارها تو اون ازمایشگاهی که حتی نمیخوام هرگز دیگه بهش فکر‌کنم تجربه کردم..

وقتی چشمام رو باز کردم سقف اشنایی را دیدم …

سرم را برگرداندم …و نگاهی به اطرافم انداختم …

الن کنار‌تخت من روی صندلی نشسته بود و خوابش گرفته بود…بر خلاف زمانی‌که بیداره خیلی کاوایی شده ..

نمیخواستم بیدارش‌کنم برای همین سعی کردم از روی تخت بلند بشم

لباسم پوشیدم و برای تمرین به نی زار رفتم ….

…..

_اا شانک ..تو اینجا ..

+قرارمون هر‌روز صبح توی نی زار بود ..نبود؟

_اا راس میگی …

+با توجه به چیزی که من دیدم …قدرت تو فراتر از قدرت یه خون اشامه….مثل قدرت اخرین خون اشام اصیل میمونه …خون اشامی که توسط انسان ها نابود شد….از تولد خون اشامی جدید از نسل این نوع خون اشام خبری به دستمون نرسیده ولیویقینا به زودی شاهد خبرهایی ازش خواهیم بود….

قدرت تو منو خیلی نگران کرد ….اون روز که بت الن تمرین میکردی وسطای تمرین دیگه خودت نبودی …..

سخته برام که اینو بهت بگم …ولی شاید تو صاحب جدید قدرت خون اشام اصیلی…

امروز میخوام بهت چنتا مهارت یاد بدم که بتونی‌قدرتت رو متعادل کنی…

چشمات رو ببند به دوست داشتنی ترین چیزی تو ذهنته فکر کن …

_اا ولی من …چیزی‌رو دوست ندارم…

+هیچ چیز رو دوس نداری یا نمیخوای بهش برسی….؟

_ازادی…..

چشمام رو بستم و عمیقا غرق در فکر‌و خیال شدم ….

ناگهان احساس کردم که خونم در حال جوششه و هر لحظه ممکنه فوران کنه ….

+حالا چشمات رو باز کن و به من حمله کن …..

چشمام رو باز کردم و با دستانم یک مشت بسیار محکم به شانک زدم ….

+خیلی کند و ضعیف بود …

شانک مشتم را در هم فشرد و مرا گرفت و محکم به زمین کوبید …

+اگه بخوای اینطوری‌ادامه بدی امکان نداره جلوی قوی ترین خون اشام اینجا دووم بیاری..

….

شانک مرا از زمین بلند کرد و با یک مشت بسیار سنگین مرا به چن متر دورتر پرتاب کرد….

این احساس من .. .کیستم …. من چگونه به اینجا رسیدم …

کیستم که در دریایی‌از سردرگمی‌در‌حال غرق شدنم ….همیشه به این فکر‌میکردم که راهی برای آزادی خودم از‌این سردرگمی‌و بی‌هدفی لعنتیه ….

من واقعا کیم ….من انسانم؟یا یک خون اشام ….جواب این سوال رو هنوز نتونستم بدم….ولی خیلی زود بهش میرسم

ولی مهم تر از اون ….دردیه که هر‌لحظه بیشتر‌و بیشتر میشه و باعث تخریبم میشه ….

و قدرتی که فراتر‌از حد‌تصور‌که این درو کلید فعال شدنشه …

_هی کن امروز میخوام یکیو بهت معرفی کنم ….دومین نفر‌از لحاظ قدرت در این امارت ….قراره امروز با اون تمرین کنی …

و اون میتونه خیلی خوب اموزشت بده …

+اا خب اون کجاس میتونم ببینمش …

_پشت سرت ….

وقتی سرم را برگرداندم یک دختر ۱۳ ..۱۵ ساله رو دیدم نمیتونستم تصور کنم این دختر دومین قدرت رو ت این عمارت داره عرق از پیشونیم همینطور سرازیر میشد …هیچ جوابی نمیتونستم بهش بدم…

_خب کونکو چان این کن همین که چن روز پیش رها شده در برف‌پیداش کردیم …..

کن این کونکو چانه جزو قوی ترین خون اشامای امارت ….

_یو کونکو چان :).

+یو کن سان 🙂

_ ا راستی‌معذرت میخوام که بخاطر‌من به دردسر‌افتادی…میتونم ازتون بپرسم چن سالتونه …

+اشگالی ندارع بعد از‌این که کارم باهات تموم شد یه دل سیر‌ازت خون میخورم در ظمن من ۱۱۵ سالمه 😃

_هااا چی چجوری اخه…..

+😂😂😂😂قیافت دیدنیه .. ….

میتونیم شروع کنیم …. ولی قبل از این باید چند تا مهارت رو بهت یادم که بتونی باهاش قدرت هاتو کنترل کنی …

خون اشام زمانی قدرتمنده که به اندازه کافی خون خورده باشه و در ظمن زمانی میتونه تمام قدرتشو ازاد کنه که ماه کامل باشه ….

اماده شدیم برای مبارزه تمرینی با یکدیگر ….من خیلی نگران بودم که نکنه به این دختر اسیب‌بزنم ……

دختر حالت حمله گرفت از حرکاتش میتونستم بفهم که خیلی قدرتمنده ……

حواسم جم کردم ….و به سمتش دویدم …هاا چی اون همین الان اینجا بود کجا رفت ..

پشت سرت….

او با یک ضربه سنگین مرا نقش‌بر زمین کرد…

دیگه نمیتونستم بدنم رو تکون بدم ….

به قفسه سینه هام فشار خیلی شدیدی وارد شده بود …نمیتونستم نفس بگیرم خون بالا اوردم …و به سختی و لرزان از زمین بلند شدم …

+حالت خوب نیست ….اسیبی که بهت نزدم …

_بدتر از اینا رو تو اون اژمایشگاه لعنتی سرم اوردن….اگه امروز تو این تمرین شکست بخورم خودم از پیشتون میرم….

لعنت به این زندگی که همش سخت ترین و درد ناک ترین راه هارو واسم انتخاب میکنه….امروز روز منه من امروز از تمرین ها سربلند میام بیرون…..

فریاد بلندی کشیدم و به سمت کونکو حمله کردم و دوباره ضربه دیگری به من زد و من نقش بر زمین شدم….

+هی پسر خوب اگه بخوای همینجوری ادامه بدی نمیتونی به عنوان خون اشام در این جا زندگی کنی باید جلوپلاستو جمع کنی‌و از اینجا بری….

_همتون لایق‌مرگین…هه..

شما نسل های جدید حالم به هم میزنین …نه تنها قدرتی ندارین بلکه ادعایی بیش از حد میکنین …حالا که این پسر تنها و اواره پیدا کردین دارین بهش با زور تحمیل میکنین که جایی برای موندن نداره …من بهتون قدرت واقعی رو نشون میدم….

مردمک چشمانم به رنگ قرمز خونی تبدیل شده بود ….بدنم احساس قدرت میکرد ….به راحتی‌میتونستم بدن خودمو کنترل کنم ولی کنترل بر زبان و کلامی‌که بیان میکردم کار‌من نبود ….

دستانم را مشت کردم و با سرعت هرچه تمام تر به طرف‌کونکو دویدم و با مشت بسیار قدرتمند بهش ضربه زدم …ولی او جاخالی داد و ضربه به یک درخت برخورد کرد…

خارق العاده بود ….قدرتی که در من بود رو نمیتونستم تصور کنم درخت به طور کامل خورد شده بود و از جای کنده شده بود ….

شاید برای بسیاری سوال باشه چرا پا به این دنیا گزاشتم و هدف از این زندگی بیهوده و سرگردان من چیست ….

ولی احساسات من نه تنها درک نشده ان ..بلکه هیچ حقیقتی درش‌وجود نداره ….

من واقعا کیم ….چرا باید یه نیمه خون اشام باشم ….چرا باید قدرتی داشته باشم که حتی نتونم ازش به درستی استفاده کنم …من باید سخت تلاش کنم تا بتونم اسمم رو به عنوان یک خون اشام صبت کنم …

چشمام رو بستم و شب رو با اسودگی گذروندم….

صبح لباس ورزشی پوشیدم و برای تمرین از امارت بیرون زدم..

به تپه نزدیک به امارت رفتم …هر چه در توان داشتم روی پاهایم گزاشتم و از تپه بالا رفتم احساس هیجان در تمام رگ ها و در تمام قسمت بدنم در جریان بود فریاد بلندی کشیدم و با غرور و تکبر به خورشید خیره شدم..خورشید ناگهان تاریک شد و تبدیل به سیاهی مطلق شد …باز هم این احساس ….کنترل بدنم از دست من خارج شد …..ناگهان صدایی از عمق وجود مرا صدا زد …..

به من اعتماد کن …من میتونم قدرتمندت کنم ….

_تو ..تو کی هستی…

به زودی میفهمی ولی اینو بهت بگم …..ما دو روح در یک جسمیم …تقدیر ما این بود که در اون ازمایشگاه به هم امیخته بشیم …..من بهت کمک میکنم در مسابقه فردا پیروز بشی ولی در عوضش منم ازت تقاضایی دارم…

_اممم بگو

باید به عنوان یه شریک به هم اعتماد کامل داشته باشیم …….

_چجوری‌میتونیم این کار رو انجام بدم …

هنگاهی که من بیدار هستم و تو را کنترل میکنم …باید مقداری از خون جسم خودت رو بخوری شاید جسم تو باشه ولی قطعا شخص دیگه ای درش حاکمه و قدم بعدی اینه که هنگامی که کنترل جسم به دست توعه من باید از خون تو کمی بنوشم …با این کار پیوند میان ما ایجاد خواهد شد ……

حالا میخوام کمی ادرنالینت رو بالا ببرم …

کنترل دوباره از دست من خارج شد …احساس میکردم دارم بال در میارم ….درست بود ….من بال دراورده بودم ….بال های سیاه شبیه به بال های کلاغ ….خارق العاده بود ….ولی من که ..پرواز….

بدنم ناگهان شروع به دویدن کرد …

اهه نه نه نه لعنتی نهههه …

نترس به من اعتماد کن میخوام یکم بهت احساس خوبی دست بده ….

از صخره پریدم … و پاهایم را جفت کردم و دستانم را به حالت شیرجه دراوردم ….

_ما دیگه مردیم نههههه فریاد زنان و نا امید چشمانم را بستم ….

چشمات رو باز کن …

_من نمردم …یعنی ..من

+ههههههه

_زهر مار الان وقت خندیدنه …

در حالی که از خنده رودبور شده بود گف

+ ببخشید ببخشید 🙂

گذشته از این مسعله ها پرواز احساس خوبی به من میداد …احساس ازادی…و دوری از تمام مشگلات و درد ها هر چند به مدت کوتاه ولی عواقبی پر تاثیر و عواقب دار ….دیدن دریای زیبا و ارام که خورشید به ان میتابید و زیباییش را چندین برابر میکرد …..بهم احساس خوبی میداد …و همچنین دیدن پرنده های در حال پرواز و حیوانات روی زمین … احساسی که نمیتوانستم توصیفش کنم …احساسی که مدت طولانی به دنبال یافتنش بوده ام ….

دودی از نزدیکی امارت دیده میشد …..صبر کن ببینم ….نکنه این دود…

ناگهان صدای انفجار مخوف و عظیمی از همان مکانی که دودرا مشاهده کردم امد…..

_لعنتی یه اتفاقی بدی تو امارت افتاده …..باید برگردیم …

+اینطور که بوش میاد انسان ها به امارت تجاوز کردن ….

_تو از کجا میدونی …

+هه منو دست کم گرفتی….من قدرتی دارم که تنها با جهت وزش باد میتونم رودهایی که در مکان های نزدیک خودم اتفاق افتاده رو بفهمم…به هر حال وقت خیلی کمه باید بریم کمکشون ….

_باشع …بریم….

بال هایم را بیشتر باز کردم و با قدرت بیشتری پر زدم …و با سرعت هر چه تمام به سوی امارت پرواز کردم …….

هر چه بیشتر پرواز میکردم و زمان بیشتر میگذشت مضطرب تر میشدم …قلبم شروع به سریع تر تپیدن کرده بود ….به امارت نزدیک و نزدیک تر میشدیم ….

که ناگهان بلخره امارت را از بالا دیدم…

_لعنتی….امارت…امارت…نابود شده …دیگه امارتی وجود نخواهد داشت…

امارت که در اولین نگاه عاشقش شده بودم …در کنار اتش میرقصید و درش میسوخت ….احساس نا امیدی و ناراحتی شدیدی کردم …احساس میکردم که خانه حقیقی خود را از دست داده ام…..

+هی مرد داری گریه میکنی ….

_لعنتیا …من همشونو میکشمممم..

با سرعت به امارت نزدیک و نزدیک تر میشدم ……

دندان هایم را به هم می فشردم و سعی میکردم عصبانیتم را در‌جهت صحیح خالی کنم….به امارت نزدیک تر شدم ….ارتفاع را کم کردم انسان ها در حال نابود کردن امارت بودند…متوجه من شدند و اسلحه شان را به سمت من نشانه گرفتند …

وشروع به شلیک کردن به من شدند ..

_لعنتی لعنتی نمیتونم همشو جا خالی بدم……

تعدادی از تیر های انها به بال هایم برخورد کرد و چند تا از انها به کتف و بازو و یکی هم به بدنم برخورد کرد…

درد شدیدی احساس کردم و دندان هایم را بر هم فشردم …

کنترل خود را از دست دادم و با پنجره شیشه عمارت برخورد کردم و سرم به شدت به زمین برخورد کرد و بیهوش شدم  …..

احساس گرما میکردم …احساس گرمایی که درهمه حال باعث میشد که بیشتر احساس درد کنم……گرما بیشتر و بیشتر میشد ..و تحمل من کمتر ….چشمانم را باز کردم اتش همه اطراف مرا فرا گرفته بود…

صدای فریاد از سرتاسر امارت میامد….

نه …نهه الن کجاس …اینجا چه خبر شدع ….لعنتی ….

صدای الن از پشت اتش های سوزان و شعله ور میامد ….او فریاد کمک سر میداد ..گویا اتفاق بسیار بدی برایش افتاده بود…

باید هر چه زودتر برای کمک بهش از این اتش گذر میکردم ….

_بهتر نیس از بال هات استفاده کنی…؟

+فکر خوبیه ولی ..بال هام تحمل این حرارت رو ندارن ….

_هه به من اعتماد کن ..حرف‌نزن فقط عمل کن …

بال هایم را مانند سپر به روی اتش های تشنه ی حرارت گرفتم ..

_اماده ای ..؟……..بریمممم…

به اتش نزدیک و نزدیک تر شدم ….و بدون احساس هیچ درد و حرارتی ازش گزشتم…..بدون هیچ تعمل به دنبال صدای الن رفتم ……

الن در محاصره انسان ها بود ..او به سختی در حال مبارزه با ان ها بود…

خشم تمام وجود مرا فرا گرفت پاهایم خود به خود شروع به حرکت کرد و بع سوی الن دویدم ….انسان ها متوجه من شدند و اسلحه خود را به سمت من نشانه گرفتند …سرعتم را بیشتر کردم …و به سوی بکب‌از انها تاختم و خره خرش رو جوییدم …یکی از انها به من نزدیک شد و شلیک کرد …با استفاده از بال هایم گلوله هایش را منعکس کردم و گلوله به او برخورد کرد و از پای در امد…یکی دیگر از انها با فریاد و چاقو به دست به سمت من حمله ور شد پریدم و لگد محکمی به سر او وارد کردم ….و پرتاب شد و به دیوار اصابت کرد …بیشتر انها متوجه من شده بودند …به سمت انها یورش بردم و با مشت تک تک استخوان های گردن و دنده ان هارا شکستم …. بعد از چند دقیقه مبارزه تعداد انگشت شماری از انها باقی مانده بود ….

الن را دیدم ..که به شدت زخمی شده بود …و شانک که زیر اوار سعی میکرد خود را از ان ازاد سازد …

_کن بیا کمک کن تا این سنگ رو از رو از رو شانک برداریم …

به چی داری نگاه میکنی …زودباششش.

سنگ را گرفتم و سعی کردم بلندش کنم ….خیلی سنگین بود …جابهجا کردنش خیلی سخت بود ….ولی من باید شانک نجات میدادم….

اتش بیشتر و بیشتر میشد ….و نگرانی من بیشتر و بیشتر …..

شانک با صدایی پر از درد و رنجیده گفت…منو بزارین اینجا و برین …

من در حالی که به شدت سعی میکردم و زور میزدم که سنگ رو جابه جا کنم فریاد زنان گفتم

_لعنتی چجوری میتونم ولت کنم….تو منو نجات دادی..من جونم مدیون توعم حالا اگه نتونم تو رو نجات بدم هیچوقت نمیتونم خودمو ببخشم ……

الن میتونی یکم از خونت رو بهم بدی …

+اره …ولی ..مطمعنی کمکی میکنه …

ما چی هستیم؟

+خب معلومه خون اشام …

_تو یه بار تونستی با دادن خون منو از مرگ حتمی نجات بدی …اگه پیشبینی من درست باشه میتونیم شانک رو نجات بدیم ….

الن دکمه پیراهنش را باز کرد و چشمانش را بست ….و با صدایی لرزان گفت …

فقط اروم گاز بگیر باشع …

به الن نزدیک شدم و دندانم را در پوست بی نقص و سفیدش فرو کردم و کمی از خونش را نوشیدم..اولین بار بود که خون میخوردم ….خیلی شیرین و خوش طعم بود….طعم زندگی رو در خودش داشت …یک احساس بسیار عجیب و رویایی داشتم ..احساسی که انگار در درونم انرژی بی پایانی نحفته بود ..و حالا..این قدرت و انرژی ازاد شده …

به زیر سنگ رفتم و و با قدرت تمام سنگ را از زمین جدا کردم ….شگفت انگیز بود با اینکه فشار زیادی را در حال وارد شدن به کمر و بازوهایم بود ….

فریاد بلندی کشیدم و یک نفسه سنگ را به بیرون از امارت پرتاب کردم ….

شانک رو کول کردم و از امارت خارج شدیم ..و با صحنه ناگواری روبرو شدیم …

همه….همشون ….مردن …..این …چطور…

چیزی که من دیدم فراتر از یه یک میدان جنگ کوچک بود ….تا چن کیلومتری امارت اثاری از هیچگونه موحود زنده ای نبود ….تمام منطقه در حاله ای از اتش در حال سوختن بود ….

لعنتی …لعنتی …اینا همش تقصیر‌منه ….چشمام از اشگ پر شده بود هر لحظه ممکن بود که بغذم بترکه و اشگام سرازیر بشن …..

_هی کن …میدونم داری به چی‌فکر میکنی….تقصیر‌تو نیست …..اونا بخاطر یه خلاف کار و قاتل درجه یک اینجان ….

تحت تعقیب ترین خون اشام دنیا ….

اشگام رو پاک کردم و با تعجب رو به شانک کردم و با کنجکاوی و نگرانی تمام ازش پرسیدم …

+منظورت چیه …قاتل..؟تحت تعقیب؟یعنی چی …

_رعیس این امارت یکی از تحت تعقیب ترین خوش اشامای دنیاس …که_____

+هااااااا

شانک خون بالا اورد و نگاهی به من کرد…. تو چشماش زل زدم …تو چشماش اوجی از نا امیدی و سردرگمی رو میدیدم ….یه احساسی به من میگفت اخرین باریه که این چشم هارو میبینم …..

نهههه نههه هرگز …..اون جون منو نجات داد ….منو اورد اینجا …اگه بزارم همینجوری‌بمیره از سگ پست ترم ….

_الن میشه یه لحظه به حرفای من گوش بدی …

+گوش میدم …

خون اشاما با خوردن خون کمی از قدرت و تواناییشون رو بدست میارن و همچنین خون برای خون اشاما میتونه درمانگر زخما و همچنین شکستگی هاا بشه درسته ….

+اا درسته ولی درمانش مدت زیادی طول میکشه اگه از یکی ما خون بخوره …

_اگه از هر دوی ما هم خون بخوره چی ….؟؟

+اگه خون ما با هم مطاقبت نداشته باشه ترکیب هردو خون مثل خودکشی میمونه ….

_اول من ازش مینوشم …اگه چیزیم نشد …خون رو به شانک میدیم ..

شانک:احمق این کارا چیه ….دیگه وقت مرگ من فرا رسیده ….هه یه پای من همینطوری هم لبه گوره …خودت میدونی____

_حرف نزن حرف نزن …توووو منو ننجات دادیی … یا الان یا هیچوقت …..

+منم باهاش موافقم ….به هر قیمتی شده تو رو نجات میدیم شانک ..

الن اماده باش …

+اوممم

هم زمان با الن قسمتی از دستم و بریدم…درد زیادی داشت …ولی برای نجات شانک حاظر بودن جونم رو هم بدم ..به گونه ای من زندگی الانم به اون مدیونم …

خون ریخته شده را در کاسه ای ریختیم و ان را با هم مخلوط کردیم….

شانک:اینکار نکن کن .

چشمام رو بستم و لبم را به کاسه پر از خون نزدیک کردم …

+صبر کن کن …

_چی شده الن ..

+اگه قراره اینکار‌بکنیم ..بهتره با هم انجامش بدیم …یا همه با هم زندگیمون به پایان میرسه …یا همه با هم از این جهنم خارج میشیم ..

الن به من نزدیک شد و لبه دیگر کاسه را در دست گرفت …

+اماده ای

_اومم.

هردومون چشمامون رو بستیم و ذره ای از خون را نوشیدیم …….

شانک:نهههههه

_هنوز نمردیم پیر مرد ….بیا این خون رو بگیر و بخور…

شانک تمام خون را سر کشید ….به سرعت تمام زخماش شروع به ترمیم کردن ….باور نکردنی بود …قدرت بسیار بالایی در ترمیم رو میشد تو زخمای که دیگه ذره ای ازش باقی نمونده بود حس کرد…

اثری از حیات نیست ….گرمای زیادی که ناشی از سوختن اجر و الوار امارت بود بیشتر و بیشتر میشد ….و نفش کشیدن رو برای ما سخت تر و سخت تر میکرد ….

چشمانم را به اطراف گرداندم ….یک برکه کوچک را دیدم فکری به ذهنم خطور کرد…

_الن یه پارچه از لباست پاره کن و ه اب برکه اغشته کن و ببینچ دوربینی و دهنت تا این گرد و غبار و دود ناشی از اتش رو تنفس نکنی …

شانک تو هم همینطور …..

+اووم خوب باشه ولی یه سوال اینا رو از کجا میدونی:/ ….

شانک:موافقم °_°

_بهتر نیس اول بقیه رو نجات بدیم ؟

الن با حالت بسیار تمسخر امیز به من زل زده بود و پوزخندی زد و با لحنی بامزه و خنده دار گفت ..

+تو؟…نجات…نه بابا….از این کارا هم بلد بودی خبر‌نداشتیم

_ایی خدا الان وقت این کار ها نیست الن زودباش بجنب بریم بقیه رو نجات بدیم..

شانک:اقای قهرمان زیپ شلوارت بازه ….

_هاا :/ ازت انتظار نداشتم شانک …

+ای دلللللمممم 🤣🤣🤣😂😂😂…

_مسخره بازیا رو بزارین کنار دنبالم بیاین …

+اوم

شانک:حله ..

از داخل اتش مستقیم به سمت امارت در حال سوختن شتافتیم …هیچ کسی به چشم دیده نمیشد …حتی کسی فریاد کمکی هم سر نمیداد ….که ناگهان صدای ناله و گریه کردن فردی را در داخل امارت به گوش رسید …

….

حراسان و نگران به سوی صدا حرکت کردیم ….و به صدا نزدیک و نزدیک تر شدیم ….

_این ….کونکو چان….اینجا …باید نجاتش بدیم ..

شانک:نمیتونیم اون کاملا درون ساختمونه و اتش راه ورود به امارتو گرفته ….

_تنهاش نمیزارم….

دستانم را بر روی چوب‌های در حال سوختن گزاشتم و چوب ها را به اطراف پرتاب کردم …احساس درد وسوزش و احساس گرمای زیادی تو دستام احساس میکردم ..ولی بازم نمیتونستم خودمو متقاعد کنم که باید تنهاش بزارم ….

چوب ها را یکی یکی کنار زدم در حالی که الن و شانک با تعجب به من نگاه میکردند ….ولی من اهمیتی به انها ندادم و به کارم ادامه دادم…

+کن بسه دستاتتت!!

اخرین چوب‌را کنار زدم و در را با یک ضربه بسیار‌محکم شکستم و به داخل امارت راه یافتیم…..

_کونکووو چان ….اینجا چیکار میکنی ..باید زود تر از اینجا خارج بشیم ….

او یک فرد را در اغوش گرفته بود که جان خود را از دست داده بود …در حال گریه کردن بود و او را بیشتر در اغوشش میفشرد …

برای لحظه ای هوشیاری‌خود را از دست دادم …و چیزی از ذهنم عبور کرد….نتوانستم تحمل کنم بغض گلویم را گرفت ….احساس ناراحتی شدیدی کردمبه صورت غیر ارادی به سمت کونکو رفتم… ولی الن سریع تر از من به سمت او دوید و او را در اغوش گرفت …

+کجا بودیی کونکوو..خیلی دنبالت گشتم ….

_جیک مرده الن ….جیک مردع ….تنها کسی‌که تو این دنیا بیشتر از همه دوسش داشتم منو تنها گزاشت …

احساس سر درد شدیدی کردم و صداهای فریاد و ناله های عجیبی در سرم پیچید …صداهایی که تا کنون هیچوقت به گوشم نرسیده بود….

سرم را پایین انداختم و با صدای نارام و لرزان گفتم ..

:انتقامش رو …میگی..رم ..

+حالت خوبه کن …

جنازه ان مرد را از امارت خرج کردیم و کمی از حریق دور شدیم …در حال خارج شدنن از منطقه بودیم که ناگهان صدایی امد.:کجا با این عجله…

سرمان را برگرداندیم و رعیس را دیدیم…

لباسش از لایه ای خون پوشیده شده بود … و صورتش خونی بود ….با تعجب به صورتش خیره شدم ….و کمی با خود فکر کردم نکنه…

_اون جنازه رو چرا با خودتون اینور اونور میکنید ….اون دیگه مردع عاقبت کسایی که از فرمان من سرپیچی کنن همینه…

خیلی راحت سینشونو میشکافم و قلبشون رو از سر جاش در میارم …

کونکو:چرا کشتیش….اون چیکارت کرده بود …چراااااا

حدثم درست بود قتل کار این مرتیکه حروم زاده بود ….باید انتقامشو ازش میگرفتم خشم بر من غلبه کرد…تمام نیرویم را در زبانم جمع کردم و با صدایی بلند فریاد زدم

+کار توو بوددد لعنتییی….من زنده نمیزارمت لعنتییییی…..

لعنت بهت بعنت بهت لعنت بهت……تاکنون انقدر از فریب کسی عصبانی و خشمگین و ناشخنود نشده بودم …..اصلا تا به حال تجربه هیچ احساسی رو نداشتم …..تمام زندگی من در یک ازمایشگاه لعنتی گنجانده شده بود …ازمایشی‌که جز درد هیچ احساسی به انسان نمیداد …..

من…من…خودم رو زیاد نمیشناسم ….ولی مطمعنم …خیلی از فریب متنفرم …تنفری که باعث میشه جلوی تمام دنیا بآستم …..

…و حالا من در مقابل کسی هستم که حتی از ترس در موردش حلظه ای تفکر نمیکردم ……

+لعنتی چطور تونستی جیک رو بکشی ….چطور تونستی .___

_هه اون که مث مگس برام میموند …فقط دور ورم ور ور میکرد و رو مخم راه میرف…کا از سر‌راه برداشتمش….

..کن:تو …یه نفر و گشتی …بدون هیچ دلیا مخکم و واضح …تو…هیچوقت نباید سر راه من قرار میگرفتی ….

الن با فریادی اغشته از غم و ترس و نفرت و خشم …که لحظه به لحظه بیشتر میشد به سوی رعیس شتافت و به هوا پرید و لگدی که موقع تمرین به من زده بود روی اون اجرا کرد…

او لبخند شیطانی بر لب داشت …و میدونستم قطعا یه کاسه ای زیر نیم کاسست ……به سوی او شتافتم …

_نههههههه الن این یه تلس از اون در شوووو ….

ناگهان پاهایم قفل شد و نتوانستم دیگر حتی قدمی دیگربردارم ….

سرم را برگرداندم وشانک را دیدم که حاله ای از نور قرمز رنگی اطرافش را احاطه کرده بود و با صورتی نا امید و تاسف بار به من گفت…..

+تو نمیتونی باهاش مبارزه کنی …تو مهمون مایی…وظیفه محافظت از تو به عهده ماست …حتی اگر این محافظت به قیمت جونمون تموم شه ….

شانک با دستانش مرا کنترل کرد و مرا به عقب راند و دستانم را در دو درخت نزدیک بهم فرو کرد و پاهایم را در داخل زمین فرو برد…

_لعنتی ..این دیگه چه کوفتیه …دستام داخل درختههه!!؟.

+همینجا بمون …

_نهههه نههه شانک …نههه نباید اینجا منو تنها بزاری….دستام باز‌کن ….باززشش کن تا منم بیام لعنتییییییی…

چشمانم پر از خون شده بود و قلبم تند تند میزد هر لحطه ممکن بود از تپش باییسته .

جز نگاه کردن کاری‌از دستم برنمیومد…..نمیتونستم تحمل کنم …باید هرچه زود تر بهشون کمک میکردم ..

_هی رفیق‌به کمک نیاز داری ؟..

+بهم کمک کن ….من به قدرتت نیاز دارم …..

_نمیتونیم با اون مقابله کنیم قدرت اون خیلی بیشتر از قدرت منه ….و قدرت من به قدرت اراده و خواست کسی که تسخیرش کردم برمیگرده …همچی به خودت بستگی داره …میتونی خیلی راحت نجاتشون بدی و یا خیلی راحت باعث مرگشون بشی…فکر کن …..بجای فریاد زدن سکوت کن و در سکوتت دنبال جوابی باش که راحت رو روشن میسازه ….دنبال نوری‌در‌تاریکی بگرد…دنبال کلید دری به سوی زندگی …

….+هیچی از حرفات نفهمیدم ولی سعی میکمم بخاطر بسپارمشون …..

ناتوان بودم و عاجز از اینکه نمیتوانم به دوستانم کمک کنم نمیتوانم انها را نجات بدم …در حال افسوس خوردن بودم که ناگهان ….که ضربه شدیدی به الن وارد شد و الن به داخل رودخانه پرتاب شد…..و او دستش را داخل شکم شانک فرو کرد‌..و باعث بیهوشی شانک شد …

_نههههههههههه…..تمومش‌کن….لعنتییی…نههه

+هی رفیق خشمت بیش از حد که بتونی کنترلش کنی اروم باش..

_دوستاممم…نههه….تمام توانم را در دستان و پاهایم متمرکز کردم …..که ناگهاناز شدت خشم کنترل بر خود را از دست دادم …و فریادی گوش خراش زدم …و صدای شیطانی تازه از خواب بیدار شده را از درونم میشنودم …

درخت را خرد کردم و پاهایم را از زمین ازاد کردم ….ناگهان سه حفره در روبروی من باز شد …از هر‌کدام زنجیر های گداخته خارج شد …و دور دستان و پاهایم پیچید ….احساس سوختگی و درد شدیدی احساس میکردم ولی هرچه در توانم داشتم تحملش کردم ….احساس بیرون زدن چیزی‌در‌پیشانی هایم شدم ….شاخ های بزرگی از سرم بیرون زدن …و چشمانم به رنگ سیاه تغییر یافته بود در روی دستانم نقش ها و علامت های زیادی میدیدم …که اتش از سوزان از انها سر‌باز میزد…و احساس قدرتی بی کران و بی‌پایان در درونم ….

..ای..نجا کجاست..تو….تو..کی هستی..

_صدام برات اشنا نیست ؟

در مکان بسیار تاریک و بی انتها و غرق در سرما و ترس بودم….وصدایی که از عمق تاریکی مرا صدت میکرد خیلی برایم اشنا بود …گویا روزها و ساعات ها با او مشغول گفت و گو بوده ام …

+تو ..کی هستی…

_تو منو میشناسی …ولی نمیتونی تشخیص بدی…شریک …

+تو!!

مردی با قد بلند و موهای اراسته شده و سیاه و چشمانی به رنگ خون و لباسی زخمی و دستانی به زنجیر گره زده شده که حرارت زنجیر ها باعث سوخته شدن دستاش میشد…از نگاه میشد فهمید که داره درد بسیار زیادی رو تحمل میکنه ….

_درسته …حالا به خوبی به حرفام گوش کن…

تو باعث باطل شدن طلسم محدودیت قدرت خون اشامیی اصیل من شدی …و این به این معناست …که کنترل بدنت تا حدودی در دستان منه….

این قدرت بسیار نابودگر و مخربه …میتونه به راحتی یه شهر رو نابود کنه …ولی…

+ولی؟

_تا زمانی که خون یه انسان رو ننوشی فعال نمیشه و نمیتونی از این قدرت استفاده کنی …

+ولی من باید این عوضی رو شکست بدم و به قدرتت نیاز دارم …

_بلعکس …تو بدون قدرت من هم خیلی راحت میتونی شکستش بدی..

+اخه…

_هیسس..فقط به حرفام گوش کن …

اگه میخوای اون رو شکست بدی باید با من قرارداد ببندی…که من از این طریق میتونم …به طور کامل قدرتت رو بهت ثابت کنم ….

+حرفای زیادی دارم که باهات بزنم ……کجا رو باید امضا کنم؟!

دستانم از شدت حرارت درخود میسوخت …..

تا به خودم اومدم …دیدم شانک نقش بر زمین شده ….و الن….

او به شدت زخمی شده بود ….قدرت سرپا ایستادم را نداشت …هیچ حرفی نمیزد…که ناگهان پاهایش سست شد و در حال افتادن به زمین بود….

+اااااااا زنجیر های لعنتیییییی……رهاشووو.

هرچه قدرت در بازوهایم بود را برای پاره کردن زنجیر ها جمع کردم ….

الن هشیاری‌اش را از دست داد وپاهایش دیگر توان حمل او را نداشت ..و از کوه سقوط کرد …

+نننههه ..نننهه

در حالی که دستانم در حال سوختن بودن زنجیر های گداخته را محکم در دست میفشردم …و تمام وجودم رو برای ازادسازیم بکار‌بردم….و زنجیر شکاف کوچکی برداشت …

بیشتر زور دادم ..و زنجیر را خورد کردم ….و به سرعت به سمت پرتگاه کوه دویدم …و به سوی الن شیرجه زدم .

سرعتم را بیشتر‌کردم و مثل شهاب سنگی در حال برخورد الن رو گرفتم ..بال هایم را باز کردم و داخل جنگل ها رفتم……

_ولم کن …کن تو باید منو همینجا ول کنی…

+تو هم منو وقتی در سرما در حال مرگ بودم ول کردی ؟..

هرطوری شده نجاتت میدم ….به هر قیمتی شده …پس دیگه لطفا چیزی نگو ….

الن به صورت من زل زده بود و لبخندی بر لب داشت و اشگ از چشمانش جاری میشد …

+داری…داری‌گریه میکنی…

_چی…ننه ..این بارونه داره میباره میوفته رو چشمام …

+شاید ..تو دروغ بگی ….ولی چشمات هیچوقت دروغ نمیگن …

خورشید خود را در پشت ابر های سیاه پنهان کرده بود اسمان مانند کودکی گریان میبارید ….. ارتفاع را از زمین کمتر و کمتر کردم….و….

کنترلم از دست دادم و با سرعت هرچه بیشتر به سوی زمین سقوت کردم ….

+لعنتی لعنتی …الن منو محکم بگیر …

پشتم رو به سوی زمین کردم و الن رو محکم بغل کردم….و چشمام و بستم …

فاصلم با زمین داشت کمتر و کمتر میشد میدونستم نمیتونم زنده بمونم … لبخندی به الن زدم ….و حداقل کاری‌که فکر میکردم درسته رو انجام دادم الن رو محکم بغل کردم و با دستانم سرش را پوشاندم تا ضربه ای به سرش وارد نشه….

چشمام رو بستم و ناگهان احساس برخورد شدیدو فولاد خورد کن با زمین شدم ….درد انچنان شدید بود که حتی نمیتوانستم از شدتش فریاد بکشم ….نمیتوانستم حتی یه میلی متر خودم تکون بدم….الن ناگهان چشمانش رو باز کرد و فریاد کنان اسمم رو صدا زد …فرو ریختن اشگ هاش رو روی صورتم احساس میکردم …دیگه تحمل این درد رو نداشتم …..چشمام کم سوء تر و کم سوء تر میشد ….و صورت الن تیره و تار تر ….چشمام بستم ….میدونستم دارم میمیرم ….ولی…ولی اون بهم نیاز داشت …میتونست هر بلایی سر خودش بیاره …تو یه جنگل تاریک و شیطانی …

من باید بیدار میشدم ….ولی نمیتونستم چشمام باز کنم …

صداهایی که میشنیدم منو ازار میداد …که ناگهان صدایی اشنا به گوشم خورد

_هی رفیق حالا حالا ها نمیتونی از دستم خلاص شی….احساس خیلی گرم و عاشقانه ای دارم حس میکنم ….تو موفق شدی قلب دختری که نجاتش دادی و بدست بیاری…اگه الان بخوابی ..دیگه نمیتونی بیدار شی …..بیدار شو رفیق…ما بهت نیاز داریم …

چشمام باز کردم …و الن رو دیدم …که داره بی وقفه اشگ میریزع و فریاد میزنه ..

گله گرگ ها مارو محاصره کرده بودن ولی اون لحطه ای چشم از من برنمیداشت …قلبم دیگه نمیتونست تحمل کنه …وقتی صورت گریونش میدیدم جیگرم اتیش میگرف …

+لعنتی …چرا بیدار نمیشی …چراااا…خیلی دوست دارم کن بیدار شو …لطفا ترکم نکنننن…نمیخوام دوباره تنها شم …بلن شو …

الن صورتش بهم نزدیک و نزدیک تر کرد ضربان قلبش رو میتونستم احساس کنم و گرمی نفسش…. لبش رو روی لبم گزاشت … احساس خیلی گرمی رو در بدنم احساس کردم … دیگر دردی در بدنم احساس نمیکردم و همه چیز برام مثل یه خورشید تابان پرنور و انرژی بخش شد قلبم خیلی تند میزد…هر لحظه ممکن بود از حرکت بایسته …

….اشگ از چشمانم جاری شد…از زمین بلند شدم و صورت تعجب زده و پر از شوقش رو دیدم …همچی یادم اومد ….همچی برام روشن شد …الن ..الن…

محکم بغلش کردم

_کن ..تو__

+چیزی نگو فقط بزار یکم اینجوری بمونم …

_حرفام…رو… شنیدی؟؟!!

لبخند زدم و بهش گفتم

+به کسی نمیگم نگران نباش…ولی..یه شرط داره باید توهم حرف منو گوش کنی ..

_با دل و جون مینشونم…

تو گوشش با صدای اروم و نازک گفتم ..

+خیلی دوست دارم ….

صورتش سرخ شد و چشماش رو ازم دریغ کرد …بی جون بر روی زمین افتاد و بیهوش شد ..

یکی از اون گرگا به سمت ما حمله ور شد ….الن رو از خودم دور کردم گردن گرگ رو تو دستام گرفتم و خوردش کردم …یکی از اونا شونم رو گاز گرفت گرفتمش و محکم زمین زدمش و سرش را زیر پایم خورد کردم ….و فریاد بسیار گوش خراشی‌کردم …که صداش تا کیلومتر ها دورتر قابل شنیدن بود …..با صدای بلند و فریاد زنان گفتم …

+گرگای لعنتییی…همتونننن میکشمممم …

پای انها قفل شد و خرناسه زنان فرار کردند….دنبال انها دویدم و یکی یکی از روزگار محوشون کردم ….چنان خشمگین بودم که هر لحظه ممکن بود اوج خشمم پیدیدار بشه …..

کشتم و کشتم تا به ارامش مطلق رسیدم و اتش درونم خاموش شد …برگشتم و الن رو بغل کردم به سوی امارت حرکت کردم …….

کونکو…شانک …نههه چرا …این اتفاق..چرا…چرا منننننن!!!!

_هه…ورورات داره گوشم ازار میده…

+تو…تو…

_ههههه دوس دارم بیشتر زجه هات رو بشنوم ….

این احساس چیه …چرا من نمیتونم خودم رو کنترل کنم …کسانی که حتی چن روز بیشتر‌با من اشنا نشده بودن…بخاطر من از جونشون مایه گزاشتن …بخاطر اشتباه خودم…از دستشون دادم …اه لعنتی لعنتی سرم داره میترکه ….این احساس لعنتی دیگه چیه ….مامان…با..با

خاطراتی زخمی و پوشیده از هزاران رمز و راز برایم اشکار میشد …خاطراتی که حتی شاید میتونست خیلی چیزا رو برام ثابت کنه ….

برای لحظه ای اختیار چشمام رو از دست دادم..و وقتی پلک زدم ….در مکانی ناشناخته بودم….مکانی که در اوج اتش میسوخت و به خاکستر تبدیل میشد …شاید یک شهر…شاید یک دهکده ای که زمانی میشد زندگی زیبا و ارومی توش ساخت …خاطراتم…برام مثل یه چاه بی انتها میموند…که به یاد اوردنش کاری بسیار‌دشوار بود ….اولین قدم را در شهر در حال سوختن برداشتم ..

همه چیز به نظر‌اروم میرسید …ولی صدایی بسیار دردناک و تحریک کننده در لاله های گوشم حلقه میزد…و منو به سمت خودش میکشید …میتونستم مردمانی رو ببینم که در اتش میسوزند…و از خون های انها رودخانه ای بی انتها جاری‌میشد…قدم هایم را استوار کردم …صدایی که مانند گرفتن طعمه بود رو دنبال کردم …در راه دنبال …هر قدمی که برمیداشتم ویرانی ها و وحشی گری های بیشتری میدیدم …بیرحمی هایی که نمیتونستم حتی در چنین حدی در کسی وجود داشته باشه….این ویرانی کار کیست…

رفتم و رفتم تا به منشا صدا که یک خانه کوچک چوبی بود رسیدم خون بسیاری از خانه در حال جریان بود …داخل خانه شدم و صحنه بسیار تعجب اور را با چشمانم دیدم…

پسر بچه ای زخمی که با تمام توان در حال مقابله با چند فرد درشت هیکل بود ….از ماجرا پیدا بود که هدف انها دختری بود که پسرک از او محافظت میکرد …ان مردان به پسرک حمله کردند و او را در اتش افکندند و دختر را دزدیدند…دختر در حال فریاد بود و اسم پسر را صدا میزد….

_کننن….کن…نه…کمکم.کن…کننننننن!!!

دختر را بیهوش کردند و سریع تر از آن مکان دور شدند ….

درد شدیدی را در سرم احساس کردم …خاطرات زخمی و نابود شده ام برام پر رنگ تر و پر رنگ تر میشد ….

اون..دختر کی بود …اون پسر….صبر کن ببینم …اون پسر….

ناگهان صدایی از پشت سرم اومد…

_اون پسر تویی…

+هااا …تو کی هستی ….

_دیگه شریکتم نمیشناسی ….واقعا خیلی بیرحمی…

+همونی ..که درون من بود …؟!

_اینجوری‌واقعا منو میشناسی …؟پس لازمه بیشتر‌درباره خودم درباره برات بگم ….اسم من دیابلو بلاددرینیره (blood drainer)

اخرین و قدرتمند ترین خون اشام اصیلی که زاده شده …و انسان ها در خیال اینن که تونستن منو از بین ببرن و نسل خون اشام های اصیل رو منقرض‌کردن…در اخرین سال های فرمان روایی پدرم که میدانست من شایسته ترین فرد برای فرامانروایی بعد از او هستم تاج و تخت را به من واگذار کرد در همین راستا شورشو جنگ داخلی عظیمی بین خون اشام ها رخ داد واز سوی دیگر انسان ها از وجود خون اشام ها باخبر شدن و با خود فکر کردند ما تهدیدی بر حیات بشر هستیم و جنگ دیگری بین ما و انسان ها شکل گرفت …بسیاری از خوش اشام ها و انسان ها از بین رفتند …..دنیا شکل بحرانی به خودش گرفت …..پدرم توسط انسان ها کشته شد …و باقی مونده ما خون اشام ها به زیر زمین پناه بردیم و سال های سال با پستی حقارت در اونجا زندگی کردیم فارغ از اینکه برادرم چه نقشه کثیف و شومی بر علیه ما کشیده بود ….او با انسان ها دست به یکی‌کرده بود و مخفیگاهمون رو برای انسان ها فاش کرده بود …و در عوض از انسان ها خواسته بود که به دهکده کوچکی در غرب شهر حمله کنن و همه انسان های اونجا رو قتل عام کنن …او با قدرت وسوسه و هیپنوتیزمش ذهن انسان هارو مسموم کرد و در نتیجه باعث کشته شدن انسان های بیگناه بسیاری شد….از ان دهکده نابود شده فقط دو نفر تونستن جون سالم به در ببرن …و حالا تو با چشم باز داری اون دوتا رو میبینی …….

اون پسر تویی …

+این چطور ممکنه اگه اینجوری باشه من الان باید مرده باشم و در اتش سوخته باشم…

_تو با تقلای فروان خودت رو از اتش دور____

+دیگه بیشتر از این نگو …بزار خودم درکش کنم ….

سعی کردم خاطراتم به یاد بیارم …اون دختر…دهکده…خون…اتش……لعنتی …مغذم داره منفجر میشه …

_تو میتونی …به یاد بیار…

لعنتی ..لعنتی …هدف از زندگی ما مرگ بود …هدف از زندگیمون از دست دادن عزیزانمون بود….لعنتییی …

تنهایی …از زمانی که اتش مرا همچون چوب‌در خود سوزاند تنهایی کشیدم…اون دختر کی بود ….اون…اه لعنتی نمیتونم….بیشتر‌از این نمیتونم ….از شدت فشار وارده به مغذم خون از دماغم جاری شد …

خاطراتی برایم اشکار شدند …. رازهایی که گویا انگار دوباره برایم زنده شدند ….قلبم تاقط نیاورد و اشگ از چشمانم جاری شد…نمیتونستم گریه کردنم متوقف کنم …بی وقفه در حال ریختن اشگ بودم…..من چطور‌خاطراتی به دردناکی این رو فراموش کرده بودم …چطور ممکنه …لعنتی …

+لعنت بهت مرد…نباید خاطراتم میزاشتی‌جلو چشام ….

فریادی سر دادم و سکوت و تاریکی مطلق اطرافم را شکستم …و زنجیر های گداخته را محکم در دست گرفتم …..

زنجیر ها به شدت در حال سوزاندن دستا و پاهام بود ..ولی هر طور شده باید تحملش میکردم ….

به او خیره شدم …اون…اون …داشت یکی یکی ..هم نوعای خودش رو از بین میبرد ..حتی بدون لحظه ای تردید …

وحشتناکه…وحشیانس..لعنتی….صب کن ببینم ..اون داره از کی خون مینوشه ….اشغالهههه کصیففف..

الن کی …کی اونو گرفت ……

_هی رفیق بسپرش به من انقد به خودت فشار نیار…بهم اعتماد کن انتقامتو میگیرم ..:)

دندان هایم را به هم فشردم..نمیتونستم حتی لحظه ای تحمل کنم ….دستانم را مشت کردم و با صدای بلند فریاد زدم…. اختیار بدنم رو به طور کامل از دست داده بودم…

_تو کاری‌کردی که من اصلیو بیدار کنی…حالا باید برای این کارت تاوان بدی “برادر”…

+اووو پس این بدن میزبان مسخره جدیدته هخخخخ …واقعا فک میکنی میتونی منو شکست بدی؟.

_هه…به نظر جالبه …

احسای قدرت عجیبی در بدنم داشتم …گویا قدرت اطرافم را به طرف خودم جذب میکردم…

اراده خود را به طور کامل از دست داده بودم فقط میتونستم تماشا کنم …

زنجیر ها رو محکم در دستام فشردم و در هوا چرخاندم به طرفش پرتاب کردم.. و دوان دوان بهش نزدیک و نزدیک و نزدیک تر شدم …و مشتم رو محکم به هم گره زدم و با تمام قدرت به سمتش پرتاب کردم …

مشت به قدرتی قدرتمند بود که او کمی به عقب پرتاب شد …

خیلی عجیب بود….این….

اون با خونی که از بدنش جاری میشد بهش شکل داد و اون خون رو تبدیل به شمشیر کرد..

_میدونستی دیگه تمام تکنیک ها و حیله هاتو حفظم ؟:/

+او چه جالب پس اینم حفظی؟؟ …باران شمشیر…

او دستش را برید و با خونش تعداد بسیار زیادی شمشیر ساخت ..

+خوب؟فک کنم این برای مرگت کافی باشه؟.

شمشیر ها به سرعت به ما نزدیک و نزدیک نر می شدند …

زنجیر های داغ را در هوا چر خاندم و شمشیر ها را یکی یکی با ضربه زنجیر منحرف کردم ..

ولی یکی از انها از لای انها عبور کرد و به سینه ام اثابت کرد و ان را سوراخ کرد…باور نکردنی بود…دردی در بدنم احساس نمیکردم…خون بسیار زیادی ازم داشت میرف ولی گویا اصلا زخمی وجود نداره …شمشیر را گرفتم و از بدنم خارج کردم…

_هه همه زورت همین بود…؟منم برات یه سوپرایزی دارم….

ای زنجیر هایی که مرا همچو پرنده ای در قفس در خود محصور‌و زندانی کرده اید …به من قدرتی دهید تا بتوانم در مقابل این هیولای انسان نما بیاستم و او را از این جهان بیرون کنم…

ناگهان نوری بسیار کورکندده از زنجیر ها تمام اطرافم را احاطه کرد…زنجیر ها در حال سوختن بودند و اتشی بی پایان از ان سر باز میزد …نشانه هایی در دستان و بدنم هک شد که درون انها گدازه در حال جریان بود….

+این امکان ندارع ….تو…

_انتقام همه رو ازت میگیرم …به خاطر اسیب زدن به الن سرت رو از تنت جدا میکنم …تو کاری‌کردی که هیولای خون خوار درونم ازاد بشه….و حالا باید تاوان اسیب زدن به دوستام بدی..

زنجیر هارا به دستانم پیچیدم و با تمام توان به سویش حرکت کردم .

+لعنتی نمیبینمش…

_بینگو..

یک پرش بسیار بلند کردم و یک لگد ۳۶۰ درجه ای بهش زدم…و او را به داخل جنگل پرتاب کردم …بال هایم را باز کردم و به سرعت به سمتش شتافتم و اورا گرفتم و او را به سمت درخت ها کوبیدم …

_لعنتیییی بمیر بمیررر

گردنش را در دستانم گرفتم و ارتفاعم را از زمین زباد کردم …و او را به بالاترین نقطه ایمون بردم و رهایش کردم…..

و خود به دنبال او شتافتم و در حالت شیرجه زدن قرار گرفتم و سرعتم را بیشتر کردم و مشتم را در بدنش کوبیدم…

پشت سر هم به سرش مشت میزدم …

_اشغال عوضیییی

صدای شکستن استخوانش گوشم رو پر کرده بود ولی همچنان بهش مشت میزدم و این کار را قطع نمیکردم ….به زمین نزدیک و نزدیک تر میشدیم …زنجیر دستانم را باز کردم و به گردنش بستم و زنجیر را کشیدم و اورا محکم به زمین سخت کوبیدم …

بمیررر ..بمیررر….

این کلمات تنها چیزی بود که میتونستم به زبون بیارم….کنترل بدنم از دست داده بودم …گویا فقط تماشاگری هستم که حتی بدنش را هم از دست داده ….

بی وقفه در حال مشت زدن به صورتش بودم…اتشی خاموش نشدنی در بدنم در حال نابود کردن ذهن و بدنم بود ……

خودم رو توی صحرایی بی انتها میدیدم …گرمای سوزان ….زخمی..و خواستار اب…..

در حال راه رفتن روی شن های سوزان صحرا بودم …که ناگهان دستانی بسیار دلپذیر و نیازمند توجه رو روی بدنم احساس کردم ….سری روی شونه هام که باعث شد وظیفه ام رو به عنوان یک خون اشام رو به یاد بیارم….

کسی که دوباره به من جان دادند .. به زندگی سرد و بی روح من گرما و روح دادند…کسی که باعث شد دوباره احساس زنده بودن داشته باشم….

وقتی به خود امدم صورت درب و داغون اون رعیس لعنتی که خورد و شکسته بودمش رو دیدم…و همان دستان رو دوباره روی بدنم احساس کردم…

_کن بسه کافیه….دیگه بیشتر از این خودت رو عذاب نده …ما هممون زنده ایم پیشتیم هیچوقت ترکت نمیکنیم …خواهش میکنم این کار تمومش کن…

+ولی…ولی..اون لعنتی به شما اسیب رسوند..

ناگهان صدای خنده ای شیطانی و گوش خراش امد..و جسد رعیس به ذوب شد و چند متر دورتر شکل گرفت و به رعیس تبدیل شد …

رعیس:هه هه ازت خوشم اومد کن …دست کم گرفتمت ….دوباره به دیدنت میام …خدانگهدار..حفره ای باز شد و او وارد حفره شد …به سوی حفره دویدم ولی حفره بسته شد..

+لعنتیییییی….

بلخره پیدات میکنم…

………..

خشم…غضب…عصبانیت…فشار عصبی…همه این ها نمونه ای بارز از احساسات درون من بودند…باورم نمیشد که من با یه نیمه خدا جنگیدم …و حتی زنده هم موندم….

من حتی به قیمت جونمم شده باید شکستش بدم…این احساس خواسته خود من نیست…بلکه خواسته روح خون اشامیه که تو بدنمه …اون از من خواست تا با کشتن برادرش بهش ارامش ابدی بدم ….

هر چند سخت ولی نه غیر ممکن…..

_کن باید بریم تو شهر …جایی که انسان ها زندگی میکنن…تو باید مهارت های زیادی برای شکست دادن اون بدست بیاری..

+چه مهارتی …یعنی چه جور مهارتی که برای شکست دادن اون الزامیه..

_مهارت های رزمی ..امادگی های جسمی و روحی …ازاد کردن توانایی اصلی که درون تو نهفتس و در نهایت رسیدن به قدرت خالص و قدرتمند یک خون اشام اصیل…

مهارت هایی نظیر کنترل اشیا …تبدیل شدن به حیواناتی چون گرگ و خفاش ..و توانای شناور ماندن روی هوا راه رفتن روی دیوار …و یک توانایی مخصوص و ویژه که برای هر یک از خون اشام های اصیل با یکی دیگه فرق میکنه ….

با دیدن قدرت تو فکر میکنم قدرت تو از خون اشام قاتل منشا میگیره…خون اشامی که دشمن زمین و زمانه …قاتل خدایان ..و عامل کشته شدن انسان های بیشمار…قدرتی بیرحم که به هیچکس رحم نمیکنه…حتی ضعیف ترین سطح ازش میتونه با یه نیمه خدا برابری کنه ….

+چطوری میتونم سطحش رو بالاتر ببرم ..

_هرچی بیشتر خون بخوری بیشتر قدرتت افزایش پیدا میکنه …اگر مقدار خون خورده شده از سطح مورده نظر بالاتر بره قدرتت افزایش پیدا میکنه …ولی یک نکته دیگر و کلیدی وحود داره و اون اینه که کلید سطح بالاتر از قدرتت خوردن خون های خاص یا همون گروه خونی او منفی یا خوردن خون کسانی که قدرت زاتی بسیار بالایی دارن …

پس برای اولین بار برای کسب تجربه و افزایش قدرت و توانایی مجبوریم بریم پیش انسان ها زندگی کنیم …دلی باید خودمون ازشون مخفی نگه داریم …هویت اصلی خودمون و اینکه ما کیستیم و از کجا امدیم…

..

از سوی جنگل ها حرکت کردیم و به سوی شهر رفتیم …

شب بود و ماه در اسمان میدرخشید و ستاره ها به ما چشمک میزدند…

به شهر‌نزدیک و نزدیک تر میشدیم … ساختمان های بلند و نورانی زیادی میدیدم…بسیار زیبا و دیدنی بود …زبونم بند اومده بود..خیلی خفن بود.!!

تا حالا یک شهر رو از نزدیک ندیده بودم….تمام عمرم تو یه ازمایشگاه لعنتی بودم…

چشمم جز تاریکی و خون و خشم و نفرت چیزی‌ندیده بود …

_هوی کن چرا خشکت زده بیا ..

+ولم کن جون هرکی دوس داری بزار یکم نگا کنم ..

_پس ندید پدیدی؟D:

+لنتی ولم کن یه بار مث ادم گیر نده بهم

شانک:تموم کنید این بازی کثیفو: /…

زیباست …این.زیبایی…ساختمان هایی بزرگ و بلندی که با نور های رنگارنگ و پر نور اراسته شده اند…مغازه ها و خیابان ها ..پارک ها همگی دست به دست هم داده و شرایط بسیار زیبا و نوستالوژی را به وجود می اوردند….

شانک:برای اولین ورودمون به شهر یه دلی از عذا در بیاریم …

کن:منظورت چیه:/؟

الن:ااا بار( bar) مکان مورد علاقه شانک:/…

کونکو:چیییی بار…ولی..ولی.

الن:ولی چی ؟

کونکو:ولی من هنوز بزرگ نشدم…

شانک:انسان ها معمولا تو ۱۸ سالگی به سن قانونی میرسن و میتونن به اینجور جاها برن ولی تو ۱۵۰ سالته کونکو چان:/

کونکو:ولی….

الن:اما و اگر نداریم ..تو هم با ما میای:/

کن:اا ببخشید بچه ها ولی بار چیه؟

کونکو:یعنی نمی دونی؟؟؟؟

الن:*پوکر فیس*

شانک:*پوکر فیس*

کن:اممم چیز بدی پرسیدم ؟

شانک:خودت میفهمی ..اگه بیای متوجه میشی..

الن:موافقم.

خب دیه بریم ….

رفتیم و رفتیم تا به یک مغازه بسیار بزرگ رسیدیم..وقتی داخل ان شدیم …از تعجب خشکم زده بود …. همه در حال نوشیدن ماده ای عجیب و قزمز رنگ بودند گویا مردگانی متحرک بودند…

کن:مگه قرار نبود هویتمون رو مخفی نگه داریم ؟اینجا که پر ادمه …

شانک:اینا انسان نیستن …خون اشامن..

کن:خون اشام… اونم تو شهر انسان ها؟؟؟؟!

شانک:اره بر خلاف ما بسیاری از اون ها همراه با انسان ها زندگی میکنن این بار به بار خون اشام ها معروفه …

دیابلو:هی رفیق بوی دردسر میاد ..

کن:چی شده رفیق چه بویی چه دردسری…

دیابلو:مواظب باش رفیق اینجا انرژی عجیبی احساس میکنم …

کن:گرفتم چی شد حله

الن:تازگیا با خودت حرف میزنی یا من کسخل شدم؟

کن:ااا فک کنم گزینه دو صحیح باشه ..

الن:مردککک…

شانک:تمومش کنین:/..

شانک چند قدم جلو رفت و با مهماندار بار صحبت کرد و چیزی در دستانش گزاشت و کلیدی از او گرفت …

شانک:خب بچه ها جا خوابمونم جوره بریم که خیلی خسته ام ..

شانک یک اتاق برا ما و یک اتاق برای الن و کونکو گرفت …به گفته دیابلو احساس شومی داشتم و این احساس رو باید با بقیه هم در میوم میزاشتم …

کن:اا بچه ها ..من احساس خوبی ندارم فکر‌میکنم هر لحظه ممکنه اتفاقی برامون بیوفته …

الن:نترس چیزی‌نمیشه..

شانک:یکم بخواب خوب میشی.

کونکو:منم باهاشون موافقم کن سنپای ..

اگه اتفاقی افتاو بهم خبر بدین …

سرم رو روی بالشت گزاشتم فکر این که هر لحظه ممکنه اتفاقی بیوفته نمیزاشت اسوده خاطر چشمانم رو روی هم بگذارم …..

بلند شدم تا یه دوشی بگیرم تا شاید بتونم بخوابم …

شانک مثل یه خرس خوابیده بود …بهش حسودیم میشد …

از اتاق خارج شدم و به سوی مهماندار رفتم…

کن:ا ببخشید میشه بهم بگن حموم کجاست …

مهماندار:طبقه دوم ته سالن .

کن:خیلی ممنون

مهماندار:خواهش میکنم..

یک حوله و و لباس با خود برداشتم و به سوی حمام رفتم …و شیر اب را باز کردم و در فکر‌ فرو رفتم …

چی شد که من اصلا از اینجا سر‌در اوردم …اگه از اون ازمایشگاه فرار نمیکردم چه اتفاقی قرار بود سرم بود ….مهم تر اینکه …یه حس خیلی قوی نسبت به الن دارم …این چیه …خودمم هنوز درکش نمیکنم…شاید دوست داشتن…شاید عشق…وقتی تو چشماش نگاه میکنم انگار دارویی به حسی‌به من تزریق میکنند تمام درد هایم به خودی خود از بین میرود و وجودم سرشار‌از امید و انرژی میشود ..

نمیتونم درکش‌کنم …نمیتونم….لعنتی ..

صدای مرموزی به گوشم رسید …

گویا کسی در حال راه رفتن در سالن بود …

در را باز کردم و نگاهی به بیرون انداختم…

کن:کونکوچانن؟!

اینجا چیکار میکنی…

کونکو:خوابم نمیبرد گفتم یه قدمی توی سالن بزنم شاید خسته شدم و خوابم برد …

بازم این بوی ناخوشایند…

دیابلو:رفیق وضعیت ناجوره…

کن:سرتووو بدزز کونکووو…

یک چاقو بسیار تیز و بزرگ به سمت ما پرتاب شد و صورت مرا زخمی کرد …

کونکو:کن سنپای داره خوننن میاد!!

کن:نگران نباش کونکو چان یه خراش کوچیکه …مشگل بزرگ تر این اشغالان…

کونکو:من که چیزی نمیبینم کن سنپای…من…من..خیلی ترسیدم سنپای

کن:پشت من وایسا…….

موجوداتی …بسیار لزج و سیاه رنگی را جلویی خود میدیدم …..اونا قسط جون یکی‌از دوستای عزیزم کردن…زنده نمیزارمشون …

یکی‌از انها به سرعت به سویم حمله ور شد …مشت هایم را گره زدم و ضربه محکمی به سرش وارد‌ کردم و برگشتم و یک لگد محکم به گردنش زدم و دستش را چرخاندم و شکستم و سرش را به زمین کوبیدم…یکی‌از انها به سوی کونکو حرکت کرد ….سریع به سوی او حرکت کردم و او را گرفتم و از پنجره به بیرون بار پرتاب کردم …دست کونکو رو گرفتم و به اتاق خودمان بردم اونها به شدت دنبالمون بودن …الن و شانک بیدار شده بودند …و قضیه رو از من جویا شدند….

الن:چه خبره کن کونکو چرا داره گریه میکنه …

کن:چن نفر میخوان مارو بکشن دوتاشون کشتم ولی انگار تموم بشو نیستن…صبر‌کن ببینم از اولشم بوی خیلی ناخوشایندی میومد…..

شانک:این خیلی بده معنیش اینه که اونا دارن قیام میکنن….الن تو مراقب کونکو باش کن تو با من بیا تا هرچه زود تر این موجودات از بین ببریم …

سریعا از اتاق خارج شدیم به سوی طبقه پایین بار رفتیم …اونجا پر بود از اون موجودات به سوی ما حمله کردند …من و شانک فریادی سر دادیم و به سوی انها حجوم اوردیم …و یکی‌پس از دیگری انها را از بین میبردیم …با هر ضربه احساس میکردم ضربه هام دارن قوی تر میشن….

منو و شانک پشت به پشت هم وایسادیم و به سوی انها نگاه کردیم …

شانک:هی رفیق ممکنه یکم سخت باشه ولی هرچی تو چنتت داری استفاده کن تا بتونی بهشون قلبه کنی …

دیابلو:کمک میخوای شریک …؟

کن:چه جورم …

زنجیر‌های داغی را دوباره در دستانم احساس کردم دستانم را بالا اوردم و زنجیر‌رو چند دور دور سرم چرخاندم …و تا حتی ذره ای از ان موجودات باقی نماند…به سوی اتاق رفتیم .در شکسته بود…و صدایی از الن و کونکو نمی امد …اونا…دزدینش … لعنتییییییی

لعنتی ….لعنتییی..باید زودتر‌اونا رو نجات بدیم ……خشم وحودم را فرا گرفته بود …ترس داشت تمام وجودم از بین می برد نمیدونستم چیکار باید بکنم …اگه اونا بلایی سرش بیارن …

_هی رفیق‌انگار به کمک نیاز داری …

+دیابلو تویی …گوش کن به کمکت نیاز دارم باید…

_میدونم احمق ..من تو جسمتم قبل از تو همه جیزو فهمیدم …

+فقط‌بهم بگو چجوری‌مبتونم پیداش کنم …

_تو یه بار خونش رو خوردی درسته ؟این خون هم باعث نجات زندگی تو شد هم باعث احیای دوباره و بیدار کردن من شد …به قدری خونش قدرتمند بود که در ذره ذره اش میتونستم قدرت رو حس‌کنم …خیلیا دنبال چنین کسی ان …

بدون شک اون خون جزو خون های اصیله….

+یعنی!!!

_اره .قدرت خون اون به قدری بالا بود که یه خون اشام اصیل رو همراه با یه انسان به زندگی برگردوند…فکر نمیکنی خیلیا دنبال چنین خونی برای کارهای خیلی کثیف و رقت انگیز نیستن؟

+لعنتیییی

_تو یه بار از طریق بوسیدن و یه بار از طریق خون باهاش ارتباط برقرار کردی ..باید بتونی بفهمی الان کجاس …فقط چشمات ببند و بهش فکر کن..

چشمام بستم و الن رو توی ذهنم تصور کردم …و با صحنه بسیار تعجب‌اوری روبرو شدم …..الن…الن تو یه ساختمون خیلی بلند بود …دست و پاش بسته بود ….اون خیلی مقاومت میکرد …اگه به این کار ادانه میداد اون لعنتیا میکشنش …..کونکو چان خیلی اروم بنظر میرسه …صبر‌کن ببینم نکنه….

بال هایی از کمر و شانه هایم بیرون زد …

+شانک باهام میای…

شانک:ارع برو من چنتا وسایل برمیدارم و پشت سرت میام …

بال هایم را باز کردم و و به سوی اسمان پر زدم …دوباره سعی کردم جای الن رو پیدا کنم با سرعت به سمت ساختمان بلند در مرکز شهر حرکت کردم ….

شانک:به کجا چنین شتابان ..:/

+ اینا چین با خودت اوردی..

شانک:سوغاتی از انسانا ..به دردمون میخوره …چن تا نارنجک و اسلحه و فشنگ ….

سرعتمان را بیشتر کردیم و به ساختمان نزدیک و نزدیک تر شدیم و در کوچه ای متروکه در نزدیکی ساختمان فرود امدیم …دیوار های کوچه با رنگ ها و اشعار و علامت های مختلف پوشیدع شده بود ناگهان صدایی از پشت سر ما امد ….

_اشغالای عوضی تو منطقه من چه غلطی میکنین ….اگه همین الان گورتونو گم نکنین تیکه بزرگتون گوشتونه زودباشی____

+خب این کیه که باید گورشو گم کنه؟

اسلحه ای که از شانک گرفته بودم محکم روی کمرش‌فشردم …..

_دخلتون اومده هه (سوت زدن)

ناگهان چند نفر‌از انور دیوار به این ور دیوار پریدند و هر کدام در دستانشان سلاح سردی به خصوصی‌بود …

دست اورا گرفتم و درهم شکستم او ناله ای سر داد و زمین گیر شد یکی‌از انها سعی کرد مرا با چوب بیسبال از پای در‌اورد ..

ضربه او را جاخالی دادم و چوب را از او گرفتم و مخکم در سرش خورد کردم …تا چشم باز کردم دیدم شانک همشون رو تو یه چشم بهم زدن زمین گیر کرد…

شانک:چرا اونجوری‌ نگام میکنی

_هیچی بیا زودتر الن و کونکو رو نجات بدیم…

بریم ..

جلوی ورودی ساختمان ایستادیم …

_کن این دو تا کلت بگیر …امم این نارنجکم بگیر.. دو تا فشنگ اضافه هم بگیر به دردت میخوره …

خبراماده ای ..

+چه جورممم

در را شکستیم افراد زیادی اسلحه به دست منتظر شلیک به ما بودند من و شانک شروع به شلیک به سمت انها کردیم …حجم زیاد اتش و شلیک به سمت ما مارا مجبور به پناه گرفتن در پشت یکی از ستون های ساختمان کرد …

صدای شلیک گلوله به قدری زیاد بود که مانع رسیدن صدای شانک به من میشد ..

+حالا چی …

_مطمعن نیستم …

+نگو که بوومم بومم؟؟

_بینگو..

نارنجک را در اوردم و زامنش را ازاد کردم و به طرف افراد داخل ساختمان پرتاب کردم..

_لعنتی نارنجکککک بوممم (صدای انفجار)..

شانک:خب مث اینکه مث مگس پر پر شدن ..

سریع از ستون فاصله گرفتیم و به سمتشون شلیک کردیم ….و همه انها را کشتیم …

خشاب های کلت ها را عوض‌کردیم و سوار اسانسور شدیم …

+خب حالا چی کدوم بزنم ….

طبقه اخر ..

مطمعنی؟

ارع…

اسانسور شروع به حرکت کردن کرد…شانک نگاه عجیبی به من میکرد..

_جذاب شدیا :/

+حالا وقت این مسخره بازیا نیست باید دخترا رو نجات بدیم … پشماممم اینو از کجات در اوردی …

_بیا یکیم واس توعه …

+سنگینه …

_چه انتظاری از مثلثل دستی داری 😂..

+خطر ناک نیس:/

_میتوته یه اهن به قطر یه یه متر سوراخ کنه

+خیلی ممنون بابت راهنماییت :/

۹۷…

۹۸….

۹۹…

خب داریم میرسیم

به محض اینکه در باز شد شانک نارنجک اشگ اور را داخل اتاق پرتاب کرد و ما از ان بیرون امدیم و شروع به شلیک به هر موجود زنده ای که در اتاق بود کردیم …

+چه عجب کسی‌نیس :/..همش جنازس..

_انتظارش از الن داشتم ..

به سوی الن دویدم و محکم او را در اغوش گرفتم…

+دیگه هیچوقت منو انقد نگران نکن …اگه از دستت میدادم ..

او هم مرا در بغل کرد و در‌گوشم گفت …

حالا حالا ها از دستم راحت نمیشی…

کونکو را کول کردم و سریع از ساختمان خارج شدیم ….

The End chapter 1

پایان فصل 1

با تشکر از خوندن داستان

نظراتون رو به ایدی تلگرام زیر  بفرستید

@Mokingstar

مطالب مرتبط

Select Language »